مست عشق


پروردگار مست ، که مست از شراب شد

کار از همان دقیقه ی اول خراب شد

آدم بیافرید که آدم بماند در این جهان

آدم نشد ، که مایه ی رنج و عذاب شد

صد نقشه ها کشید که با عشق سر کند

اما تمام نقشه های قشنگش برآب شد

به آن خرد فتاد که داند جهان را کِه آفرید

اول بلای خودش گشت خرد

سؤال کرد خدا را کِه آفرید

تا آن سؤال و هزاران سؤال بی جواب شد

سکوت و صبر ، سکوت و درد

سکوت صدا را می شکند
و آن سکوت توست
سکوت و صبر
سکوت و درد
سکوت و رنج غریبی
...و تو سر در گم در این اصوات خاموشی
ای کاش سکوتت می شکست
یا نه ! سکوتت را با شیرینی لبخند می دیدم
ای کاش صبر شیرینت به ثمر می نشست
ای کاش می دانستم و می دانستی
که درد و رنج غریبی ات به سر خواهد آمد
...من دعا می کنم

دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند

اینقدر دلتنگم که نمی دانم از چه بگویم یا از چه بنویسم
...
...............
...
..........
تنها دلیل ِ دلتنگی هایم، سکوت اختیار کرده است
که گفته اند سکوت سرشار از سخنان نا گفته است
از حرکات نا کرده
اعتراف به عشق های نهان
آیا حقیقت من و تو هم در این سکوتی که می گویند نهفته است ؟
مرداد هشتاد و هشت

به سراغ من اگر می آیی

به ســــــراغ من اگر مــــی آیـــــــی ای دوســــــــت
بگو تا خبر کنم
.یـــاران را ..........
ابــــر را ...............
.بــاد را....................
بـــاران را...........................
فرشــی از بــوی بــاران زیر پایت خــواهم انداخت
نغـــــمه ای همچون شــــــبنم نـــــو خــواهم ساخت
در این شلوغــی پر دروغ ، برایم سکـــــوت بیاور
که هــــیـچ فریـــــــادی نیســـــــــت از آن رســــاتر
برایــم لبخـندی بیاور که از چهره ی شهر من گم گشت
برایم خورشیدی بیاور که عشـــــــق بارد بر این دشت

مرا فریاد کن


نغمه نیستم که بخوانی

قصه نیستم که بگویی

من درد مشترکم

مرا فریاد کن دانلود

باید گذاشت و گذشت

ما عاشق یکدیگرایم،اما ببینیم می توانیم عشق ِمان را پاس داریم یا آن که پیمان ِ مان خطاست؟همیشه با هم بودن کاری ست گران...برای ِ بدرود، این آموزه را به تو پیشکش می کنم، آنجا که دیگر نمی توان عشق ورزید باید آن را گذاشت و گذشت

بنویسم یا بخوانم ؟

مدتی را در استراحت پس از امتحاناتم می گذرونم . کهنه کتابی دارم نا خوانده و یا بهتر بگویم نصفه خوانده و یا مهم تر داستانی دارم برای نوشتن ...داستانی که شاید به امروز و به تاریخ شود دیگر باید به روز بنویسمش .چند صفحه ای از آن را شروع کرده ام اما بعضی وقت ها خالی از نوشتن می شوم.روز اول که شروع به نوشتن کردم از ترس اینکه چیزی از قلم نیوفتد دستام درست مثل زمانی بود که پر از استرس برای رسیدن به جایی در حال دویدن هستی و هر چه بیشتر و سریعتر می دوی خسته تر، و زانوهایت زودتر توان رسیدن به مقصد رو از دست می دهند. ادامه دادنش کمی سخته برام .مخصوصاً الان که همه ی کار هام با هم قر و قاطی شدن .اصلاً نمی دونم داستانم رو ادامه بدم یا کتاب نصفه نیمه ام رو تموم کنم.
!امید بزرگترین مصیبت است
!حقیقت خطایی است که بدون آن نمی توان زیست
!که دشمن ِ حقیقت ، نه دروغ ، که ایمان است
!که آخرین پاداش ِ مرده ، آن است که دیگر نمی میرد
نیچه

چه کسی جز من و تو پی عشقی پر از اندوه شتافت؟

حال امروز مرا چه کسی می داند ؟
چه کسی می ماند پی دل دادن ها ؟
چه کسی می خواند آن نگاه پر از اندوه مرا؟
چه کسی ؟ چه کسی جز من و تو پی عشقی پر از اندوه شتافت؟
چه کسی می ماند
می خواند
می داند
چه کسی قصه ی من
قصه ی تو
چه کسی می داند ؟
حال امروز مرا
...حال فردای تو را
هجدهم تیر 88

چشمهایت معیار دلواپسی های منند

امروز بعد از مدتی سری به این پنجره کهنه ی خاک گرفته زدم .زمانی برای دلم می نوشتم ، زمانی برای تو و زمانی برای باور هایم .حالا به گونه ای از باورهایم فاصله گرفته ام
باورهایی که به درست بودنشان ایمان دارم اما به ناچار باید قبول کنم که نا درستند.باور اینکه بر در ِ دلم علامت ورود ممنوع را کوبیده ام و یا باور ِ نگاه های عاشقت
پس بگذار همچون گذشته بخوانم آن نگاه پر از مهرت را که می خواهی پنهانش کنی اما رسوایت می کند
بگذار همچون گذشته نگاهت کنم ، با عشق نه با نفرت
شاید هم من اشتباه می کنم
حالا می فهمم که این من و توییم که دل هایمان را غباری از غرور احاطه کرده و نگاه هایمان را از هم می دزدیم نه این پنجره ی کهنه که بروی امید باز است
اردیبهشت هشتاد و هشت