زیر خاکستر

زیر خاکستر ذهنم باقی ست
آتشی سرکش و سوزنده هنوز
یادگاری ست ز عشقی سوزان
که بود گرم و فروزنده هنوز
عشقی آنگونه که بنیان مرا
سوخت از ریشه و خاکستر کرد
غرق در حیرتم از اینکه چرا
مانده ام زنده هنوز
.
.
گاهگاهی که دلم می گیرد
پیش خود می گویم
آن که جانم را سوخت
یاد می آرد از این بنده هنوز
.
سخت جانی را بین
که نمردم از هجر
مرگ صد بار به از
بی تو بودن باشد
گفتم از عشق تو من خواهم مرد
چون نمردم ، هستم
پیش چشمان تو شرمنده هنوز
.
.
گرچه از فرط غرور
اشکم از دیده نریخت
بعد تو لیک پس از آنهمه سال
کس ندیده به لبم خنده هنوز
.
گفته بودند که از دل برود یار چو از دیده برفت
سالها هست که از دیده من رفتی ، لیک
دلم از مهر تو آکنده هنوز
.
دفتر عمر مرا
دست ایام ورق ها زده است
زیر بار غم عشق
قامتم خم شد و پشتم بشکست
در خیالم اما
همچنان روز نخست
تویی آن قامت بالنده هنوز
.
در قمار غم عشق
دل من بردی و با دست تهی
منم آن عاشق بازنده هنوز
.
آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش
گر که گورم بشکافند عیان می بینند
زیر خاکستر جسمم باقی ست
آتش سرکش و سوزنده هنوز
ح.مصدق

از جدایی ها


تو مهربان بودی

آغاز ماجرا، اما

چه سخت تشنه ی جام محبتت بودم

سخن تمام نشد ، ختم ماجرا پیدا

امید با تو نشستن

تلاش بی ثمری بود

چه، کوشش شب و روزم

بسان شخم زدن به سینه ی دریا

گره به باد زدن

و همچو کوفتن آب در هاون

مرا رها کردی ؟

مرا به مسلخ سلاخان

رها چرا کردی؟

مرا که رام تو بودم

کنون کنار کویرم

....کویر بی باران

ح.مصدق

...

نمی گویم راضی ام به رضای زندگی، که نیستم.

دریا


باز هم آمدی تو بر سر راهم

با عشق می کنی دوباره گمراهم

دردا من جوانی را به سر کردم

تنها از دیار خود سفر کردم

دیریست قلب من از عاشقی سیر است

خسته از صدای زنجیر است

دریا اولین عشق مرا بردی

دنیا دم به دم مرا تو آزردی

دریا سرنوشتم را به یاد آور

دنیا سر گذشتم را مکن باور

من غریبی قصه پردازم

چون غریقی غرق در رازم

گم شدم در غربت دریا

بی نشون و بی هم آوازم

می روم شب ها به ساحل ها

تا بیابم خلوت دل را

روی موج خسته ی دریا

می نویسم موج غم ها را

دور ایستاده ام

در مرز تیره روشن شرمی زنانه

تا باز نشناسی ام

هر چند ، در من تمام توست

در تو، تمام آنچه دوست می دارم

من باشم و تو باشی

امشب وقتی داشتم اشعاری از شاعر معاصرمون رویا زرین می خوندم
به جمله ها و کلمات آشنایی برخورد کردم
جمله هایی که آرزوهای من بودند و هستند
.
.
می خواهم عشق بماند و
اشک بماند و
لبخندی که هدیه ی لب های توست
می خواهم تو باشی و
من باشم و
زندگی
.
.
رویا زرین

امشب و هزاران شب دیگر

امشب بار دیگر
تو را به آغوش می کشم
امشب به تو نزدیکم

نزدیک تر از سال های با خود بودنم

...

کدام خانه ؟
کدام آشیانه ؟
صد افسوس
که بی تو شهر پر از آیه های تنهایی ست

...

پروردگارا
مسافر کوچکم را به تو می سپارم
می دانم
که سایه بان تنهایی ِ بی انتها یش هستی
بیست و یکم آبان هزار و سیصد وهشتاد و هشت

خورشید آرزو

بگذار سر به سینه ی من تا که بشنوی
آهنگ اشتیاق دلی دردمند را
شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق
آزار این رمیده ی سر در کمند را
بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت
اندوه چیست ، عشق کدام است ، غم کجاست
بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان
عمریست در هوای تو از آشیان جداست
دلتنگم آنچنان که اگر ببینمت بکام
خواهم که جاودانه بنالم به دامنت
شاید که جاودانه بمانی کنار من
ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت
فریدون مشیری