برقص امید زندگی


چه زود از دست دادمت

به چشم هم زدنی دوباره به سایه ی تنهائی ام خزیدم

و تو در باران زندگی می رقصی

آخر عاشق نشدی تا پل ابریشمین عشق را بپیمایی

عزیز من ! آخر عاشق نشدی تا برای بودن،رفتن،ساختن،خواندن،جنگیدن،خندیدن،خوب و پر شکوه مردن دلیلی داشته باشی ... آخر عاشق نشدی عزیز من ! چه کنم ؟ چه کنم که نخواستی ، یا نتوانستی به سوی چیزی که اعتباری ، شکوهی ، ظرافتی ، لطفی ، ملاحتی ، عطری و زیبایی یگانه ای دارد؛ پلی از ابریشم هزار رنگ عشق بسازی؛ و بند بازانه آن پل ابریشمین را بپیمایی
نادر ابراهیمی

دلتنگم

دلتنگ ِ مهربونی هایت

...اما

سال نو مبارک

می روم دلمردگی ها را ز سر بیرون کنم
گر فلک با من نسازد چرخ را وارون کنم
بر کلام نا هماهنگ جدایی خط کشم
در سرود آفرینش نغمه ای موزون کنم
در آستانه ی سال جدید هستیم تا پایان سال شاید به تعداد انگشتان دستمون باقی مانده باشد.سفری در پیش دارم که شاید نتوانم به موقع سال نو را به شما عزیزانی که این پنجره ی کهنه را گاهی باز می کنید تبریک بگویم.سالی دگر گذشت و سریع هم گذشت اما بی صدا،
سالی گذشت پر از خاطره های جور وا جور اما آرام
سالی گذشت پر از مسافر های کوچک و بزرگ به دیار غربت یا به دیار ابدیت که برای بعضی از آنها لحظه ی خداحافظی را تجربه نکردیم
یک سال عمرمان فزون تر
یک سال با تجربه تر
یک سال علم و دانش مان گسترده تر
یک سال غرورمان پیر تر
و یک سال عشق مان کهنه تر
...و به همین ترتیب سال های دگر
بار دگر ، سالی دگر را پیش رو داریم و نعمت بزرگ دوباره شروع کردن را ، از نو آغاز کردن را و یا دوباره متولد شدن با شکوفه های بهاری
بیاییم با عشق بی آغازیم که نفرت ها دیر یا زود فراموش می شوند
اسفند هشتاد و هشت

خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم

تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه ی همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی هنوز
سالها هست که در گوش من آرام
آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان
غرق این پندارم
که چرا
خانه ی کوچک ما
سیب نداشت
حمید مصدق

...


دیروز ها کسی را دوست می داشتی

این روز ها دلتنگی

تنهایی...تنها

تمام عمر ما به همین سادگی گذشت

به من بگو

گریه نکن ! تموم میشن ، یه روزی این فاصله ها، طاقت بیار !عزیز من
پیشم بمون ! چیزی نگو از رفتنت، که می شکنم ، تنهام نذار ! عزیز من

...




هنگامی که می خندم


هنگامی که می گریم


هنگامی که لب فرو می بندم


در سفرم به سوی تو


به سوی خود


به سوی حقیقت


که راهی ست ناشناخته


پر خار


نا هموار


راهی که ، باری


در آن گام می گذارم


که در آن گام نهاده ام


و


سر ِ بازگشت ندارم
مارگوت بیکل

نامه ای به پدر بزرگ


دیر زمانی بود که بی خبر از آغوش گرمت بودم ، بی خبر از حالت بی آنکه دلتنگی هایم را میدان دهم مشغول روزمره گی های بیهوده .حالا تو نیستی ، نه گرمی نگاهت ، نه محبت دستانت و نه زانوهایت که جایگاه کودکی هایم بودند


دیدارمان شد به قیامت

دیگر فرصتی ندارم


اما بدان هنوز هم گرمی زانوهایت که یاد آور کودکی هایم هستند را حس می کنم


اما بدان که اگر تو دلتنگ من نشدی من دلتنگ جای خالی تو، حتی در میان خاطراتم خواهم بود

دی ماه هزار و سیصد و هشتاد و هشت